تبليغاتX
phonix

چند روزه فقط کارم شده گریه بخاطره خطاییی ک خودم کردم...خیلی سخته ک تو خودت گناه کار باشی خیلی سخته ک همه تورو مقصر بدوننن و تو واسه کارت هیچ دلیلی نداشته باشی...هیچ دلیلی...
+ تاريخ شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 0:0 نويسنده phonix |

چگونه میتوان در نبودت خلوت تنهاییم را پر کنم..

سر بر شانه هایه ک بنهم و آرام بگیرم..

دیگر با چه کسی تمامه لحظه هایم را شاد باشم....

چه کسی با دستهایی ک عاشقه بوسیدنش بودم دست بر گونه ام میکشدو اشک هایم را می زداید...

دوستت دارم...

کاش می توانستم از لحظات زندگی فرار کنم از آن لحظه ک تو را برایه آخرین بار قبل فراقی طولانی میبینم...

کاش میشد تمامه عشقم را از اعماقه نگاهم بنگری...

دوستت دارم...

با نوشتن هر کلمه قطره اشکی از گونه ام می چکد...

مرا ببخش بخاطره کمبودهایی ک در عشق گذاشتم..

مرا ببخش بابته آن روزها ک تو را رنجاندم..

ببخش و بدان که دوستت دارم...

امیدوارم بهترین ها نصیبت باشند...

+ تاريخ شنبه شانزدهم بهمن 1389ساعت 22:4 نويسنده phonix |

چقدر این روزایه آخر سخته...

تازه دارم حس میکنم ک چقدر دوست داشتم ولی غرورم اجازه نمیداد این دوست داشتنو باور کنم...

بغضه وحشتناکی گلومو گرفته..

هرشب حتی به فکر اینم میوفتم ک ممکنه نباشی اشک ناخوداگاه از گونم جاری میشه...

اطمینان دارم نمیتونم دوریتو تحمل کنم...

باور کن خیلی دوست دارم..

کاش بمیرمو روزه رفتنت نباشم...

 

+ تاريخ چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389ساعت 19:58 نويسنده phonix |

همیشه فکر میکردم عشقه دوطرفه چیزیه که امکان نداره وجود داشته باشه...

همیشه فکر میکردم که امکان نداره واسم پیش بیاد...

هیچ وقت فکر نمیکردم که یه زمانی پیش بیاد که اینقدر....

هنوزم که هنوزه تو بهت و ناباوریه این قضیه موندم چرا!چه طوری!اصلا امکان نداشت....

ولی حالا...

واقعا نمیدونم چی بگم!چه طوری بگم!که الان چقدر....

ولی میترسم...

خیلی میترسم...

از آینده...آینده ای که شاید تو نباشی....

حتی تصوره نبودنت باعث بغض تو گلوم میشه...

کاش میشد واسه همیشه....

 

+ تاريخ پنجشنبه چهارم آذر 1389ساعت 21:6 نويسنده phonix |

هرگز فکر نمی کردم فراموشت کنم....

 هرکز فکر نمی کردم اینقدر راحت فراموشت کنم...

  فکر می کردم اکه نباشی نمیتونم باشم....

 اما....

نمیدونم شاید اونقدرام دوست نداشتم....

    نمی دونم شاید...

+ تاريخ یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389ساعت 22:8 نويسنده phonix |

خیلی خامم...

کاش می شد آدمارو هم مثه غذا تو زود پز گذاشت تا زودتر پخته شن...

خیلی خامم...

کاملا مثه اون میوه ی خامم که منتظر بالای درخت آویزون تا زمان رسیدنس برسه...

تقریبا بیش از 3/4 زندگی ما آدما به رسیدن به این پختگی میگذره....

چی می شد از همون اول هیچکی خام نبود...

دیگه خسته شدم همش باید تجربه کنم تا از خامی درام...

احساس میکنم مثه یه شیرنی داخل فر شدم که دارم نیم درجه نیم درجه می پزم.....

آهسته ی آهسته....

+ تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389ساعت 14:22 نويسنده phonix |

بیا...

بیا و کوله بار خستگیامو از دوشم بردار....

بیا و اشک های رو گونمو با دستای مهربونت پاک کن...

بیا و شادی رو دوباره با قلبم آشتی بده...

بیا...

بیا که هنوزم مثل همیشه منتظر اومدنتم....


+ تاريخ یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت 22:58 نويسنده phonix |

چند شب پیش خوابتو دیدم....

نمی دونی با اینکه تو خواب بود ولی تا چشم به چشمت خورد چه جوری ضربان قلبم یهو بالا رفت..... 

تمام چیزایی که شنیده بودم فراموشم شد....

فقط عشق تو بود که تموم وجودمو گرفته بود......

نمیدونم اگه بازم تو واقعیت ببینمت مثه تو خواب می شم...

قلبم واسه دیدنت لحظه شماری می کنه.....

ولی عقلم متنفر ار رسیدن این لحظه...

+ تاريخ جمعه پانزدهم مرداد 1389ساعت 21:44 نويسنده phonix |

ناامیدم بیش از اندازه ناامیدم.....

کاش هیچگاه به رازت پی نمی بردم...

کاش همه چیز همانند گذشته بود...که با یادت سر بر بالین می نهادم...

اشک میریختم.....

آه می کشیدم....

لیک اکنون در قلبم چیزی جز نفرت به آنکس که قلبت را تصاحب کرده نیست....

کاش همانند گذشته امید به رسیدنت داشتم....

کاش هیچگاه تنفری در وجودم نبود....

+ تاريخ شنبه نهم مرداد 1389ساعت 22:55 نويسنده phonix |

نمیدانم چرا ولی دلتنگت هستم......
  
مدت هاست که تو را ندیده ام.....
   
 نمیدانم چرا با اینکه می خواهم فراموشت کنم ولی هرگاه به تو فکر می کنم...قلبم خواهان بیرون آمدن از قفسی است که در آن گرفتار شده...

 می خواهم دوستت نداشته باشم.......
 
لیک نمیتوانم.......
+ تاريخ چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 13:48 نويسنده phonix |